دانلود انواع کتاب در زمینه های گوناگون

  • /

    جنگل سفید

  • /

    جنگل سفید

  • /

    جنگل سفید

  • /

    جنگل سفید

  • /

    جنگل سفید

۹ مطلب با موضوع «عمومی :: حکایت ها، ضرب المثل ها و داستان ها» ثبت شده است

کینه شتری



خری و شتری زیر سایه کشاورزی روزگار می گذراندند، همه چیز بر وفق مراد آن دو بود که اوضاع

اقتصادی خراب شد به گونه ای که بر خر و شتر مشقت بسیار شد،،چرا که هم کار و زحمت مضاعف

شدو هم کاه و یونجه ایشان تقلیل یافت...

روزی در راه بازگشت از مزرعه خر با تمام خریت خود شتر را بدین پیشنهاد متعجب نمود:

"از کف رفته ایم و دیگر نایی نداریم حتی روزگار بر تاب و توان زبانزد تو هم تنگ شده بیا کاری کرده و از این مخمسه خلاص شویم.

شتر اندکی مکث کرد و خواست چیزی بگوید که خر ادامه داد:

خود را به تمارض زده و کشاورز را در تنگنای ناتوانی برای سیرکردن شکم ما...

آنگاه وی مجبور خواهد شد که رهایمان کند تا مدیون وجدان خود نباشد چرا که پیش خود می گوید ماندن اینها بجز ضرر یا مرگ حاصلی ندارد..!!

شتر فرصت را غنیمت شمرد و همانجا دراز به دراز بر خاک افتاد.خر نیز پس از اندکی متوجه شد و چنین کرد.

القصه...حیله خر کارساز شد و آنها چند روز بعد در چمن زاری سرسبز مشغول چرا بودند و آواز همی سربداند.

کاروانی از آن اطراف میگذشت و شتر را به خر هشدار چنین داد: ای خر عرعر خود را خاموش کن که

کاروان چون این صدا را بشنود،دوباره گرفتار آنها شده و روزگار سخت و گرسنگی باز خواهدگشت.

خر سری بالا کرد و چون چمنزار کمی بلند بود کاروان را ندید و به آواز خردرچمن خویش ادامه داد.

اصرار شتر توفیری حاصل نکرد و همان که می ترسید به سرشان آمد.

کاروان پس از افسارکردن شتر و چندشلاقی به خر، راه خود را در پیش گرفت.

در بین راه رودخانه ای بود که ناچار باید از آن گذر میشد.

آب عمیق تر از قد و بالای خر بود و این مهم،، خر را به وحشت انداخته و دست به دامن شتر شد.

خر گریان و حالتی پشیمان بر درخواست خود نموده و گفت: مرا تا آنطرف رودخانه بر پشت خود سوار کن.جبران می کنم.

شتر لبخند زدو گفت: بفرما جناب خر من تو را بهترین دوست خود دانسته و بر خریت امروزت مهر فراموشی زدم هر چه باشد خری...(هههههه)

خلاصه ....خر بر پشت شتر سوار شد و از منظره رودخانه و نسیم فرح بخشی که می وزید بشکن زنان بود که نیمی از رود طی شد.

اواسط رودخانه عمیق تر بود...شتر نیم نگاهی به خر فکند و گفت: ای خر نفهم یادت می آید امروز هرچه کردم از عرعر صرفنظر نکردی؟؟

خر گفت:بله ...شرمنده ام اما چمنزار بلند و سرسبز عرعر می طلبد و بس....چطور مگر؟؟

شتر گفت:آب بلند هم برای من یادآور رقص و پایکوبی روزهای خوش است و ناگزیر در این فرصت قری میدهم!!...{ههههههههه}

خر فریاد کشید....من شنا نمیدانم...نکن....وووووووووعرعرعرعر..

شتر اما چنان رقاصی کرد که خر در رود افتادو غرق شد.

کاروان از رود گذشت اما این حکایت دهان به دهان گشت.

  • چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
  • ۸

حکایت بهلول و ندیم خاص خلیفه

یکی از ندیمان خاص خلیفه از محلی می گذشت، ندانسته تنه ای به بهلول زد، سپس عصبانی شد که: می دانی من که هستم؟گفت: آری، خوب می دانم، چون قبلا تو را دیده ام. پرسید: در کجا؟ گفت: در دارالمجانین. ندیم بانگ زد: دیوانه، من در بارگاه خلیفه ام و ندیم خاص او هستم. بهلول گفت: من هم همین را عرض کردم.

                                                  

  • سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵
  • ۱۴

مدل دلداری دادن آدم احمق

احمقی به عیادت بیماری رفت، چون خواست برخیزد به خانواده بیمار  گفت: این دفعه مثل آن بار نکنید که فلان مریض شما فوت کرد و مرا خبر نکردید که در تشییع جنازه او شرکت کنم!


احوالات بعضی از ما هم (بیشتر خودم را عرض می کنم) کم از این عیادت کننده  نادان ندارد...


گاهی وقت ها به جای اینکه مرهمی بر نگرانی ها و دلتنگی های افراد باشیم ...


نمک به زخم هستیم...


نمونه اش در کامنت های ما در فضای مجازی نمود پیدا می کند...


خود من الان که فکر می کنم بارها پیش آمده در پست های دوستان به جای اینکه حال و روزشان را درک کنم و دلداریشان بدهم  نمک پاشیده ام بر زخمشان...


البته به زعم خودم برایشان دل سوزانده ام ...


  اما حال آن لحظه شان را درک نکرده ام...


ای کاش! در مناسباتمان با افراد کمی دقت کنیم....



  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵
  • ۱۹

به کجا چنین شتابان...!!! کمی آهسته تر

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند.

به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.

در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید

آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد،

با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد.

بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت

چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد،

از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.

باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند.

شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

 اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!

  • چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • ۱۳

اشک از خون دل است که به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده است


اشک از خون دل است که به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده است

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.

  • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • ۱۱

تا که خورد...


روزی فقها از سره انکار و عناد  از حضرت مولانا سوال کردند: شراب حلال است یا حرام ؟

{چون همیشه شمس شراب می نوشید و مست بود. }...

به کنایت فرمود: تا که خورد ؟

چه اگر شراب را در دریا ریزند متغیر نشود. و او را مکدر نگرداند و از آن وضو ساختن و خوردن جایز باشد. اما حوضک کوچک را قطره ای شراب بی گمان نجس کند.

جواب صریح آنست که اگر مولانا شمس الدین بنوشد او را هر چیز مباح است،چو حکم دریا دارد. و اگر چون توئی خورد نان جوئینت هم حرام است.

  • دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۵
  • ۱۰

فعلاً برو سواری بیاموز !!!

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.


پرسیدم: «چرا می خندی؟»


پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»


پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»


گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»


با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»


جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»


پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»


پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»

  • شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۵
  • ۱۶

قلم یا کلنگ؟...

آورده اند روزی بهلول نزد قاضی نشسته بود که ..
قلم قاضی از دستش به زمین افتاد ..

بهلول به قاضی گفت :
جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار ..

قاضی به تمسخر گفت :
واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است .. صحیح است .. آخر این قلم است نه کلنگ ! ..

بهلول جواب داد :
مردک .. تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی ..

با احکامیکه با این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی ..

حال تو بگو این قلم است یا کلنگ ؟

  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۵
  • ۱۲

گاهی به ادا گاهی به اصول...

چرا

گاهی به ادا گاهی به اصول،گاهی به خدا گاهی به رسول


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!



         

  • سه شنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۵
  • ۱۲