تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند.

به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.

در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید

آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد،

با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد.

بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت

چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد،

از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.

باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند.

شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

 اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!


نظرات (۱۳)

  • سه میم
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۱۴:۳۱
    بسیار زیبا
    غرور بی جا منشا همه ی ذلتهاست
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۰۹:۵۵

      سپاس

      لفظ ذلت در این مبحث کاملاً به جاست...

      حقیقتاً غرور انسان رو ذلیل میکنه...

  • ابراهیم ...
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۱۴:۵۶
    آموزنده هست.
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۰۹:۵۷
      سپاس از حضورتان
  • منتظر ....
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۱۶:۱۵
    خیلی جالب بود
    ممنون
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۰۹:۵۸
      سپاسگزارم...لطف دارید.
  • ما شیعه ها
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۱۷:۰۴
    بسیار زیبا بود
  • bahar ...
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۲۰:۲۰
     زیبا
  • نایب ..
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۲۲:۵۵
    بیچاره آن شاخۀ سر سبز، به جای آنکه به ثمار معالی بارور گردد، از تَف صاعقۀ غرور، خود را به پنجه احتراق سپرد...!!
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۰۹:۴۵

      نثر قشنگی دارید...:)

  • (ک) (شباهنگ)
    چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۵ , ۲۳:۱۴
      درود بانو..
     عجب متن زیبایی بود سپاس ..
    بسیاری از ما بجای اینکه در مقابل نفس اماره غرور داشته باشیم..
     متاسفانه اسیر او میشویم و غروری بیجا پیدا میکنیم ..
     در جایی که باید متواضع و افتاده باشیم..
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۰۹:۵۲

      صحیح می فرمایید...

      البته مهار نفس از غرور بسیار سخت است...

      خود من بارها به خود قول میدهم مواظب این غرور کاذب باشم...

      اما گاهی از دستم در می رود و جاهایی متأسفانه ناخواسته دچار این حس میشوم...

      پشت بندش هم کلی از درون خودخوری میکنم چرا باز فراموش کردم و اسیر غرور کاذب شده ام...

      کلاً ماجرایی دارم با این حس...:)


  • حامد پروینی
    پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۵ , ۱۰:۱۴
    ممنون از مطلب زیباتون مرسی
    • author avatar
      جنگل سفید
      ۳۰ ارديبهشت ۹۵، ۱۱:۰۲

      خواهش می کنم...شما لطف دارید...

      مرسی از حضورتون

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مهربان ترین ! هوایم را داشته باش؛ حتی زمانی که تو را فراموش می کنم.


نویسندگان