تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان




خری و شتری زیر سایه کشاورزی روزگار می گذراندند، همه چیز بر وفق مراد آن دو بود که اوضاع

اقتصادی خراب شد به گونه ای که بر خر و شتر مشقت بسیار شد،،چرا که هم کار و زحمت مضاعف

شدو هم کاه و یونجه ایشان تقلیل یافت...

روزی در راه بازگشت از مزرعه خر با تمام خریت خود شتر را بدین پیشنهاد متعجب نمود:

"از کف رفته ایم و دیگر نایی نداریم حتی روزگار بر تاب و توان زبانزد تو هم تنگ شده بیا کاری کرده و از این مخمسه خلاص شویم.

شتر اندکی مکث کرد و خواست چیزی بگوید که خر ادامه داد:

خود را به تمارض زده و کشاورز را در تنگنای ناتوانی برای سیرکردن شکم ما...

آنگاه وی مجبور خواهد شد که رهایمان کند تا مدیون وجدان خود نباشد چرا که پیش خود می گوید ماندن اینها بجز ضرر یا مرگ حاصلی ندارد..!!

شتر فرصت را غنیمت شمرد و همانجا دراز به دراز بر خاک افتاد.خر نیز پس از اندکی متوجه شد و چنین کرد.

القصه...حیله خر کارساز شد و آنها چند روز بعد در چمن زاری سرسبز مشغول چرا بودند و آواز همی سربداند.

کاروانی از آن اطراف میگذشت و شتر را به خر هشدار چنین داد: ای خر عرعر خود را خاموش کن که

کاروان چون این صدا را بشنود،دوباره گرفتار آنها شده و روزگار سخت و گرسنگی باز خواهدگشت.

خر سری بالا کرد و چون چمنزار کمی بلند بود کاروان را ندید و به آواز خردرچمن خویش ادامه داد.

اصرار شتر توفیری حاصل نکرد و همان که می ترسید به سرشان آمد.

کاروان پس از افسارکردن شتر و چندشلاقی به خر، راه خود را در پیش گرفت.

در بین راه رودخانه ای بود که ناچار باید از آن گذر میشد.

آب عمیق تر از قد و بالای خر بود و این مهم،، خر را به وحشت انداخته و دست به دامن شتر شد.

خر گریان و حالتی پشیمان بر درخواست خود نموده و گفت: مرا تا آنطرف رودخانه بر پشت خود سوار کن.جبران می کنم.

شتر لبخند زدو گفت: بفرما جناب خر من تو را بهترین دوست خود دانسته و بر خریت امروزت مهر فراموشی زدم هر چه باشد خری...(هههههه)

خلاصه ....خر بر پشت شتر سوار شد و از منظره رودخانه و نسیم فرح بخشی که می وزید بشکن زنان بود که نیمی از رود طی شد.

اواسط رودخانه عمیق تر بود...شتر نیم نگاهی به خر فکند و گفت: ای خر نفهم یادت می آید امروز هرچه کردم از عرعر صرفنظر نکردی؟؟

خر گفت:بله ...شرمنده ام اما چمنزار بلند و سرسبز عرعر می طلبد و بس....چطور مگر؟؟

شتر گفت:آب بلند هم برای من یادآور رقص و پایکوبی روزهای خوش است و ناگزیر در این فرصت قری میدهم!!...{ههههههههه}

خر فریاد کشید....من شنا نمیدانم...نکن....وووووووووعرعرعرعر..

شتر اما چنان رقاصی کرد که خر در رود افتادو غرق شد.

کاروان از رود گذشت اما این حکایت دهان به دهان گشت.


نظرات (۸)

  • negar ღ
    چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵ , ۲۱:۱۶
    هههه جالب بود
  • مجله ویترینو
    جمعه ۸ مرداد ۹۵ , ۱۲:۴۳
    سپاس عالس بود استفاده کردیم
  • آقای سین
    شنبه ۹ مرداد ۹۵ , ۱۱:۵۳
    عجب خری بوده شتر :)
  • ع . شکیبا
    چهارشنبه ۱۳ مرداد ۹۵ , ۱۰:۲۱
    سلام

    داستان جالبی بود. تشکر

    البته برای کینه شتری دلیل دیگری خوانده ام .

    این در قالب داستان آمده و آن به صورت دلیل .

    موفق باشید


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مهربان ترین ! هوایم را داشته باش؛ حتی زمانی که تو را فراموش می کنم.


نویسندگان