تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز» ثبت شده است

یکی از ندیمان خاص خلیفه از محلی می گذشت، ندانسته تنه ای به بهلول زد، سپس عصبانی شد که: می دانی من که هستم؟گفت: آری، خوب می دانم، چون قبلا تو را دیده ام. پرسید: در کجا؟ گفت: در دارالمجانین. ندیم بانگ زد: دیوانه، من در بارگاه خلیفه ام و ندیم خاص او هستم. بهلول گفت: من هم همین را عرض کردم.

                                                  


جنگل سفید ۹۵-۵-۰۵ ۱۴ ۳ ۱۷۶

جنگل سفید ۹۵-۵-۰۵ ۱۴ ۳ ۱۷۶


شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و  می گفت: " خدایا! همه کارهایت درست است، فقط نمی فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لایه بته های کوچک! " با خدا درد دل می کرد که ناگهان بادی وزید و گردویی روی صورتش افتادو از بینی اش خون آمد. او به خودش آمد و گفت: " خدایا کارت درست است " 

 


جنگل سفید ۹۵-۵-۰۳ ۱۳ ۲ ۱۶۵

جنگل سفید ۹۵-۵-۰۳ ۱۳ ۲ ۱۶۵


آورده اند روزی بهلول نزد قاضی نشسته بود که ..
قلم قاضی از دستش به زمین افتاد ..

بهلول به قاضی گفت :
جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار ..

قاضی به تمسخر گفت :
واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است .. صحیح است .. آخر این قلم است نه کلنگ ! ..

بهلول جواب داد :
مردک .. تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی ..

با احکامیکه با این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی ..

حال تو بگو این قلم است یا کلنگ ؟


جنگل سفید ۹۵-۱-۱۸ ۱۲ ۱۱ ۲۰۲

جنگل سفید ۹۵-۱-۱۸ ۱۲ ۱۱ ۲۰۲


مهربان ترین ! هوایم را داشته باش؛ حتی زمانی که تو را فراموش می کنم.


نویسندگان